برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

کودک من

نیکی به بیمارستان می رود...

نیکی کوچیک و قشنگ من، عزیز دل خاله انعکاس درد این روزهای تو را می توان ، در دل شکسته مادر و غم هستی، در نگرانی کشنده بابایی و نگاههای منضطرب همه ما دید. هفته دوم فروردین، وقتی بین بیقراری ناشی از سرماخوردگیت و اسهال ناگهانیت ، غده تخم مرغی شکلی زیر نافت دیده شد و مامان لاله گیج و نگران در جست جوی علت بود، چیزی گوشه ذهنم تلنگری زد که شاید از فتق باشه، اما باورش برایم سخت بود. مدت کوتاهی نگذشته بود که غده ناپدید شد ، اما نگرانی و چراها بقوت خود باقی بود.   مراجعه به چند دکتر و انجام انواع سونو و آزمایش ها، در نهایت به جراحی ختم شد، به تشخیص پزشک، قندک کوچک ما ، مبتلا به فتق مادرزاد کشاله ران است ، 24 فروردین دخترکم را جراحی...
25 فروردين 1394

نرم نرمک می رسد اینک بهار....

برنای عزیزم! نوروز امسال با وجود تو رنگ و بوی خاصی داشت، تو بودی و عشق و تازگی، اولین بهارت مبارک پسرکم! لحظه تحویل سال پسرکم در خواب ناز بودی و من وبابایی اولین ثانیه های بهار 94 رو به تماشای تو گذروندیم. قسمت عمده تعطبلات رو تو ویلای بابا اسکندر گذروندیم، هوای سرد و دلچسب کوهستانی ، کمی مریض احوالت کرد و با زادیتن و قطره بینی ، حالت بهتر شد اما تمام تعطیلات بین خوشی و ناخوشی  در گردش بودی. هرچند که من نه شبها خواب راحت داشتم و نه روزها مجال یک دم استراحت، اما یک لبخند شیرینت تمام خستگی ها را با خود می برد. برای سال نو چند دست لباس نو برایت خریدیم؛ چند دست از لباسهای سیسمونی ات هم برای عید اندازه ات شد...
16 فروردين 1394

تولد بابایی برنا

بابایی خوب و مهربون تولدت مبارک   شیرین مادر! امروز بابایی اولین تولدش بعد پدر شدن رو با برنای 43 روزه خواب آلود جشن گرفت، بعد از بهتر شدن حال عمومی پسرم ، یک هفته ای میهمان مامان نرگس و بابا رجب خواهیم بود و از دیروز به منزلشان آمدیم، برخلاف سال گذشته، نتوانستم جشنی برای تولد بابایی بگیرم و البته حتی هدیه ای، هوا آنقدر سرد است که جرات ندارم با تو بیرون بروم و بدون تو هم ممکن نیست، هر یکساعت شیر میخوری و بعد روزهای سخت عمل، به بودنم احتیاج داری، هدیه بابایی رو خشکه ( نقدی) حساب کردیم، انشالله سال بعد جبران می کنیم . تمام غروب و شب خواب بودی و تنها برای شیر خوردن بیدار شدی، حتی تلاشهای نیکا جون و مامان نا...
6 بهمن 1393

برای مرد شدن بهای سنگینی پرداختی جان مادر...

جان مادر! مرد شدن برای تن نحیفت کمی زود بود، درد و رنج این روزهایت، ته مانده توانم را به یغما برد، پلکهایم جرات بسته شدن ندارند که اگر دمی از قاب چشمانم دور شوی قلبم از تپش باز می ایستد.   پنج شنبه ، دوم بهمن ماه، به دستور پزشکت _ دکتر هادی پور، فوق تخصص اورولوژی اطفال_  برای عمل ختنه در بیمارستان بابل کلینیک بستری شدی، روانه اتاق عمل که شدی قلبم هزار بار در دقیقه می زد و نگرانی مزمن جانم را می خورد ،  نیم ساعت به 50سال گذشت، نیم ساعتی که پسرکم در آغوشم نبود ، صدای گریه ات که آمد نفهمیدم چقدر طول کشید تا درب اتاق عمل باز شد و پسرک گریانم به آغوشم بازگشت، ساعتی طول کشید تا قرار بگیری ، نمی دانستم ...
3 بهمن 1393

اولین ماهگرد برناجونم

سلام برنای عزیزم؛ امروز اولین ماهگرد تو هست ، یعنی امروز یک ماهه که تو اومدی پیشمون ، روز به روز بزرگتر میشی و از اینکه حالت خوبه و سلامتی لذت میبریم. دیروز و امروز خیلی پسرم دلپیچه داره و همش درد داره و این موضوع من و مامان لادن رو نگران میکنه، البته طبیعیه اما ما طاقت گریه کردن و درد کشیدن تورو نداریم برنا جون. امیدوارم این ده روز هم زود بگذره تا تو به چهل روز برسی و دردهات تموم بشه.الهی خودم قربون خنده هات بشم. امشب من و مامان میخوایم بریم یه کیک خوشگل واسه ماهگردت بخریم، ایشاا... زود زود بزرگ بشی تا بتونم ببرمت با هم کیک تولدت رو سفارش بدیم و بخریم و بخوریم. برنا جون دوستت داریم خیلی زیاد. (مامانی و بابایی) ودوباره سلام پسرکم؛...
23 دی 1393

تولد عشقمون برنا کوچولو

سلام برنای عزیزم ؛ به دنیای ما خوش اومدی پسرکم ؛ بالاخره انتظارم به پایان رسید و تو وارد زندگیمون شدی، البته خیلی وقته که تو به زندگی من و مامان لادن پا گذاشتی اما از حالا دیگه حضور گرمت رو احساس میکنیم و لمست میکنیم. 24 آذر 1393 وقتی تو شرکت مشغول کار بودم مامان لادن زنگ زد و بهم گفت که حالش خوب نیست و داره میره بیمارستان، من هم مرخصی گرفتم و اومدم بیمارستان تا قبل از اینکه مامانی بره اتاق عمل، ببینمش، اما 10 دقیقه دیر رسیدم و مامانی تو بخش بستری شد، اما موفق شدم در آخرین لحظه مامانی رو ببینم و بهش بگم که من منتظر هردوتاتون هستم تا برگردید. خیلی نگرانتون بودم، حوالی ساعت 2:10 دقیقه تو به دنیا اومدی و من پشت در اتاق عمل ...
4 دی 1393

هفته چهلم

سلام پسرکم! هفته چهلم سی و نه هفته و یک روز تو وجود من رشد کردی، تو همه لحظات با من بودی و با تکون خوردن هات منو دیوونه کردی، دوباره عاشق شدم، عاشق پسر کوچولوم که هنوز ندیده بودمت و برای دیدنت لحظه ها رو می شمردم. دوشنبه ،93/9/24، بالاخره انتظارم به سر اومد ، بابایی سر کار بود و من حوالی 4 صبح ، حین خوندن کتاب بلندی های بادگیر خوابم برده بود ، ساعت 6 به عادت همیشگی بیدار شدم، همیشه 6 صبح ، گل پسرم تکون می خورد ی و من منتظر تکونهات بودم که دیدم داره یه اتفاق هایی می افته، تکون نخوردی، انگاری دیگه می خواستی بیای، یه کم آب قند خوردم  با تکونهات خیالم راحت شد، با بیمارستان تماس گرفتم و وضعیتم رو توضیح دادم، گفتند یک ساعتی...
24 آذر 1393

به خونه خوش اومدی

سلام پسر کوچولوی قشنگم! به دنیای من و بابایی خوش اومدی ​ همه از بودنت خوشحالند مخصوصا نیکا جون؛ این هم قسمتی از هدایایی که دریافت کردی؛ پلاک فروهر و سکه هدیه مامان ناهید و بابا اسکندر، سکه هدیه خاله لاله، پلاک وان یکاد هدیه خاله سمیرا و دستبند هدیه مامان نرگس و عمو وحید هدیه خاله سونیا و دایی امیر هدیه آزاده جون و خاله مریم و خاله محرم ( دختر دایی بابایی و  دختر خاله های مامان نرگس) هدیه نیکا جون( به ترتیب از راست به چپ نیکا ، برنا ، نیکی ) هدیه ملودی جون هدایای یهویی بابا و مامان ...
24 آذر 1393

هفته سی ونهم

برنای عزیزم، سلام! این هفته های آخر هم گاهی آروم و گاهی پر تنش می گذره، تا دو روز دیگه هفته چهلم شروع می شه و اگه تا اون موقع هنوز تصمیم به اومدن نگرفته باشی ، من فقط میتونم لبخند بزنم و بازم انتظار بکشم. هنوز تهوع بارداری از بین نرفته و نمیدونم تو این هفته های آخر ، با این تهوع سنگین چیکار کنم، دو روز اول هفته که با نوشیدن آب هم معده و روده ام میومد تو دهنم، فشار زیادی که با تهوع بوجود میاد گاهی منو می ترسونه که نکنه اتفاقی برات بیفته، شکمم درد می گیره و طپش قلب شدیدی دارم که نفس کشیدن و هر گونه تحرکی رو برام سخت می کنه. تو تمام این نه ماه ، این هفته های پایانی که بیقرارتر از همیشه ام، سخت تر هم بوده، از اواسط هفته سی و هشت ، با ...
21 آذر 1393

هفته سی و هشتم

برنای من سلام! بیقرارم، خیلی زیاد، هم بیقرار دیدنت و هم بیقرار تکانهایی که بعد به دنیا اومدنت دیگه نیست، خانم دکتر معاینه ام کرد و گفت شرایطم تا 80 درصد برای زایمان طبیعی خوبه، گفت شاید خیلی زود دنیا بیای، درصدی هم احتمال داره تا هفته 40 مامانو منتظر بزاری، دوست دارم طبیعی و تو تاریخی که خودت میخوای دنیا بیای، البته با تمام اطمینانی که جلوی دکتر داشتم ، حالا نگرانم و دلهره دارم، نمی دونم از پسش بر میام یا نه، باور کن خیلی سخته، خاله سمیرا و خانم دکتر تنها کسانی بودند که از تصمیمم حمایت کردند، بقیه کم و بیش مخالف بودند و ترجیح می دادند تن به سزارین بدم، حتی باباییت که همش میگه نمی خواد درد بکشم، انگاری سزارین بدون درد و سختی انجام می ...
16 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد